تبليغاتX
مدار صفر درجه مینا و سارا

دلم پروژه اي شبيه آسيب شناسي اقليم گرم و خشك.... مي خواهد كه با هم بنشينم پاي كامپيوتر از صبح تا شب تا انتهاي كارمان بنويسم :

و ناگهان چقدر زود دير مي شود!

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم بهمن 1388ساعت 1:36 توسط مینا |

 

واژه تاریخ انقضای دوستی را تو یادم دادی اما قشنگ نیست!!!

به قول خودت:

دنیای کوچکی داشتيم

يك اتاق دو تخت و يك تراس

و بوی نای ماه

ودستان عرق كرده ما...

 

دنیای کوچکمان انگار کنار دریاچه هامون جا ماند سارا

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم بهمن 1388ساعت 1:34 توسط مینا |

دوست ندارم روز عروسيت برام دست تكون بدي تا بغض كنم و بفهمم  دیگه به يادم نیستي

...

دوست ندارم تو خواب بهم قول بدي بيايي زودتر با هم بريم تو پنت هاوس يه برج زندگي كنيم!

...

دوست ندارم گریه کنم

...

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم بهمن 1388ساعت 1:29 توسط مینا |

 

روزهای سختیه

باور بعضی چیزها سخته

تو داری عروس می شی و من خوشحال نیستم.

تنها آروزم برات خوشبختیه...

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم بهمن 1388ساعت 1:24 توسط مینا |

روزگار بدیست

میدانستم

ولی تا این حد سیاه باور نمیکردم!!!!

زنگ میزنم بوق است و بوق است و بوق.....

کسی آن طرف گوشی نیست

جوری که انگار هرگز نبوده....جوری که انگار خواب دیده ای تمام ان روزهای رنگی را!!!!

....

پ.ن

باورم نمیشد روزی حالت را از بابات بپرسم!!!

 

+ نوشته شده در دوشنبه سی ام دی 1387ساعت 22:36 توسط سارا |

چرا بیدار نمیشوم از این کابوس وحشتناک نبودن تو

مینا

مینا

مینا

وای مینا

میراث نبودنت 

همین کابوسهای نیمه شبم....

دیگر خواب آرام ندارم

مثل گاهی شبهای تو...

دلم مهتابی روشن میخواهد

که تو را در تاریکی شبهایم گم نکنم....

چگونه باور کنم که رهایم کردی و رفتی؟

+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم دی 1387ساعت 20:26 توسط سارا |

این روزها انقدر بغض فرو خوردمو از همه مخفی کردم خسته شدم

یک روز یادمه کمی پایین تر توی همین دنیای مجازی نوشته بودی برام:

بيا به هم قول بديم

بيا به من قول بده

قول بده هر جا اسم منو شنيدي بخندي

هر جا ديدي نوشته مينا لبخند بزني

قول

قول مي خوام

قول

...

مینا مینا مینا

بدون که

این روزها هرجا نشونی از تو یا هر مینایی میبینم اشک میریزم

بدبختی من اینجاست که نمیدونستم

هیچ کسم به من نگفت قدر لحظه هاتو بدون

تاریخ انقضای دوستیتون نزدیکه

خدایا صبرم بده تاب بیارم این همه بی وفاییشو.......

+ نوشته شده در جمعه بیستم دی 1387ساعت 23:34 توسط سارا |


سلام ای غروب غریبانه ی دل

سلام ای طلوع سحرگاه رفتن

سلام ای غم لحظه های جدایی

خداحافظ ای شعر شب های روشن

خداحافظ ای قصه ی عاشقانه

خداحافظ ای آبی روشن عشق

خداحافظ ای عطر شعر شبانه

خداحافظ ای همنشین همیشه

خداحافظ ای داغ بر دل نشسته

تو تنها نمی مانی ای مانده بی من

تو را می سپارم به دل های خسته

تو را می سپارم به مینای مهتاب

تو را می سپارم به دامان دریا

اگر شب نشینم اگر شب شکسته

تو را می سپارم به رویای فردا

به شب می سپارم تو را تا نسوزد

به دل می سپارم تو را تا نمیرد

اگر چشمه واژه از غم نخشکد

اگر روزگار این صدا را نگیرد

خداحافظ ای برگ و بار دل من

خداحافظ ای سایه سار همیشه

اگر سبز رفتی اگر زرد ماندم

خداحافظ ای نوبهار همیشه
+ نوشته شده در شنبه دوم آذر 1387ساعت 20:1 توسط سارا |

 سارا برای حرف زدن با تو لازم نیست با سلام شروع کنم با هر کلمه ای می شود منتظر شنیدن صدای مهربان تو بود...

دلم تنگ شده سارا فقط برای تو نه حتی برای خاطرات و روزهای گذشته مان که اگر تو نبودی هیچ کدامش نه رنگی داشت و نه بویی...

این که نمی شود هیچ کس را به اندازه تو دوست داشت همه چیز را قشنگ تر می کند. حتی دلتنگی ها هم رنگ قشنگی می گیرد.

این روزهایم پر شده از رنگ های قشنگ و ناب دلتنگی...

سارا برای با تو بودن همیشه زمان کم می آید همیشه زودتر از آمدنش دیر می شود...

وقت هایی که دلم تو را می خواهد فقط کافیست دست بکشم روی چشم هایم تا بفهمم دوست داشتن تو چقدر قشنگ است...

سارا نمی شود وقتی با تو حرف می زنم آه بکشم و ای کاش بگویم... دلم می گیرد دلم نمی خواهد به نبودن فکر کنم

دلم می خواهد هر چقدر جاده که بین ما هست باشد اما فکر نبودن تو هرگز ...

می شود همه عکس ها را کنار هم چید و غرق شد در خاطرات آن روزها و لحظه ای خوش بود اما من دلم می خواهد همه عکس ها را کنار بزنم و فقط تو را ببینم که می خندی و نگاهم می کنی با فاصله یک نفس!

نمی شود که همه خوبی های دنیا را یک جا خواست و داشت. اینجوری خودم را آرام می کنم. فکر می کنم دوست داشتن تو آنقدر خوب و دوست داشتنی هست که گاهی جا برای هیچ چیز دیگر نمی گذارد!

سارا وقتی با تو هستم به خداحافظی فکر نمی کنم اما همیشه دعا می کنم خدا نگهدارت باشد...

 

+ نوشته شده در شنبه سیزدهم مهر 1387ساعت 10:15 توسط مینا |

از چی حرف می زنی سارا؟

از لجبازی ها و قد بازی ها و یکدنگی های من که همه ازون خبر دارن؟!!!

آخه کی بهتر از تو می دونه که زاهدان رفتن بی تو هیچ لطفی برام نداشت؟ لطف بخوره تو سرم پر از درد و رنج بود

اونقدر سخت گذشته بود که ...

برای کی بگم اینارو؟

من که فکر می کردم یه روز دوباره با هم می ریم زاهدان و کلی جاهای آشنا و قدیمی می ریم و کلی حالشو با هم می بریم وقتی یهو پرت شدم اونجا حتی دلم نیومد بشینم به یاد قدیم تو سلف غذا بخورم

حتی یه کلمه به این خواهرزاده ناتنی سرتقمون نگفتم بذار شنبه بلیط برگشت بگیریم که من خیر سرم بعد اینهمه راه که اومدم یه نفرو هم ببینم!
تو که می دونی چقدر دلم می خواست ببینمش...

تو که دیگه از همه بدبختی های من  خبر داری

به جون خودم یه بار دیگه بگی اون که می مونه عاشق تره سرمو می کوبم به دیوار منفجر شه

کی همچین غلطی کرده؟

کی گفته تو عاشق تری؟

هان؟

دهن منو وا می کنی ها....

تا حالا شنیدی کسی به کسی بگه مظلوم نمایی نکن؟؟؟

در اینکه تو همیشه بهتر از من بودی همیشه عاقل تر بودی همیشه فهمیده تر بودی همیشه سنجیده تر رفتار می کردی همیشه کارت حساب کتاب داشت همیشه خانوم تر بودی اصلا و ابدا شکی نیست

اما سارا خانوم تو هیچ وقت عاشق تر از من نبودی نیستی و نخواهی بود

حالا هی بگو قدی لجبازی یه دنده ای

اصلا مهم نیست چون هستم

همه اینا هستم

عاشق هم هستم

عاشق تر از هر کس دیگه

اینو برو به هر کی ادعای عاشقیتو می کنه هم بگو

حریف می طلبم.........

بوس

 

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 21:30 توسط مینا |